یکی از بنیادیترین مفاهیم در علوم انسانی و ازجمله در علم سیاست، مفهوم عدالت است. عدل به معنای برابری یا ایجاد مساوات و بهمعنای مساوی داشتن چیزی با چیز دیگر بهکار میرود. اما دربارة این مفهوم، تعریفها و دیدگاههای متنوع و متعددی وجود دارد. محمدباقر صدر بر این باور است که تفسیر عدالت در اسلام، بهجای آنکه تفسیری انتزاعی و باز باشد، تفسیری انضمامی و متمیّن، واقعیتی زنده و عجین با اسلام است. برخی عدالت را در سه حوزه تکوینی، تشریعی و جزایی تعریف کردهاند. شهید مطهری عدالت را حاکم بر احکام میداند و نه تابع احکام. در این تعبیر، «عدل، اسلامی نیست، بلکه اسلام عادلانه است.» در دیدگاه، وی، هم فرد ذیحق است و هم اجتماع، اما مصالح اجتماعی بر مصالح فردی ترجیح دارند. یکی از مباحث مهم در باب مفهوم عدالت نیز آن است که اسلام عدالت را نسبی نمیداند و آنرا مطلق میانگارد، زیرا نسبیت عدالت با اساس خاتمیت و ابدیت دین بستگی دارد. از سوی دیگر، میان عدالت و حق رابطهای در کار است. هرجا حقی وجود داشته باشد، عدالت نیز مطرح خواهد بود. مبنا و زیربنای تمامی اصول در تمامی اندیشههای سیاسی اسلام عدالت است. قرآن استقرار و گسترش عدالت را یکی از اهداف اساسی بعثت انبیا دانسته و آنرا نیکوترین خصلت انسان معرفی کرده است. نگاهی به معنای ظلم که متضاد با عدل است، اهمیت مفهوم عدالت در قرآن را روشنتر میکند. اما عدالت در سیرة نبوی(ص) نیز اهمیتی بنیادین دارد. از سوی دیگر، بحث عدالت در اندیشههای سیاسی امام علی(ع) مبحث بسیار گسترده و عمیقی است که در مجموعه خطبهها و نامههای آن حضرت، بهعنوان یکی از عمدهترین و خالصترین منابع اخلاق و سیاست در اسلام، مطرح شده است. در حیطة علم کلام، بحث عدالت و امامت و رهبری، از عمدهترین مباحث کلامی بهشمار میآید. از دیدگاه کلام سیاسی شیعه، در امامت دینی و سیاسی، عصمت و عدالت و تنصیص الهی شرط بنیادین است. در مقابل، بحث عدل الهی در دیدگاه اشاعره، به مبحث گستردة حسن و قبح ذاتی افعال بازمیگردد و این گروه با افکار حسن و قبح عقلی، حسن و قبح اشیا را تابع دستور شرعی دانستهاند. برداشت عدلیه و غیرعدلیه از عدالت، بهخصوص در نحوة مواجهه با حکام خودکامه و جائر، بازتابهای سیاسی و اجتماعی بسیار داشته است. خوارج و مرجئه دو گروه دیگرند که پژوهش مفهوم عدالت در اندیشة سیاسی آنان، اهمیت ویژه دارد. اما عدالت در فلسفة سیاسی یونان و اندیشة سیاسی ایرانشهری نیز داستانی طولانی دارد. برخی از اندیشمندان مسلمان، آرای فیلسوفان یونان را با اندیشههای اسلامی ممزوج و دیدگاههای تازهای را ابداع کردهاند. اما در عین حال، هیچکس نمیتواند تأثیر عمیق آرای ارسطو و افلاطون را بر فلاسفة سیاسی اسلامی انکار کند. در اندیشة سیاسی ایران باستان و پیش از اسلام، مفهوم عدالت یا «داد» یکی از بنیادیترین مفاهیم است. در این اندیشه، عدالت بهمعنای خویشکاری مطرح است و با «آرته» و راستی رابطهای ویژه دارد و با تغلب و خودکامگی جائرانه نمیسازد. فارابی اولین و شاید آخرین فیلسوف نظامساز در اسلام و نخستین اندیشمند بزرگ دورة اسلامی است که از دیدگاه تاریخ تحول اندیشة سیاسی و حکمت عملی، با تأثیر از فیلسوفان یونانی و مذهب تشیع و اندیشة ایرانشهری، به تأملی ژرف در سرشت مدینه و ارتباط انسان با آن پرداخت. عدالت در اندیشة او خصیصة ماهوی نظم حاکم بر کائنات، عدم ترادف با برابری مطلق و فضیلت و ملکة اخلاقی فرد است. ابنسینا نیز در فلسفة سیاسی خود، دربارة عدالت اندیشههایی دارد که بهویژه در پایان کتاب «شفاء» آمده است. خواجه نصیرالدین طوسی، سومین اندیشمندی است که آرای او در باب عدالت اهمیتی ممتاز مییابد. اگر اندیشة سیاسی اندرزنامهنویسان و ادبا را بکاویم، به مفاهیمی بدیع و گاه عمیق دربارة معنا و ابعاد عدالت برمیخوریم. بررسی اندیشههای خواجه نظامالملک طوسی و سعدی در این عرصه جای میگیرد. ابنخلدون که از گرانمایهترین شخصیتهای اسلامی در روزگار انحطاط و زوال تمدن آن بهشمار میآید، در «مقدمه»ی خود، ضمن عرضة آرای مشابه دیدگاههای صاحبنظران اسلامی پیش از خود دربارة عدالت، اندیشههایی ابداعی نیز در این عرصه به دست داده است. وی عدالت را بهمعنای نظریة اعتدال، رعایت استحقاقها، تحقق و اجرای سیاست شرعی و تأمین مصلت عمومی دانسته است. بحث بسیار مهم دیگر، بررسی مفهوم عدالت در اندیشة سیاسی فقیهان است. به اینمنظور باید تعاریف عدالت را در فقه تسنن و تشیع جست و اهمیت سیاسی جایگاه فقهی عدالت و ارتباط آن با مباحث «مشروعیت» و «امنیت» را بررسی کرد. نظریة عدالت صحابه، شرط عدالت در امامت جماعات و جمعه، شرط عدالت در مسند قضاوت حاکم و نواب وی، عدالت در منصب خلافت، جایگاه عدالت در تأیید یا رد حق قیام و عصیان علیه حکام خودکامه و جائر و آرمان عدالت و فلسفة انتظار و رجعت امام غائب نزد شیعه، از جمله مباحث قابل پژوهش در این عرصه است. از مجموع این مباحث برمیآید که افزایش خودکامگی و ناامنی در نظام سیاسی منجر به رکود و مطرود شدن کاربرد نظریات عدالت و تحویل عملی آنها از آرمانگرایی به واقعگرایی شده و کارکرد آنها را بهصورت معیار مهار خودکامگی اجازه نداده است.