معرفتشناسی در فلسفة اسلامی بهگونة پراکنده مطرح شده است، اما در دهههای اخیر فیلسوفان معاصر در پاسخگویی به شبهات معرفتشناختی فلسفة غرب، مباحث افزونتری را در این زمینه ارائه کردهاند. کندی، سه راه حس، عقل و وحی را برای رسیدن به معرفت ممکن میداند. او در اصل توانایی عقل و حتی حس، در رسیدن به واقع شک ندارد و یقین و مطابقت را فیالجمله مسلّم میداند. در معرفتشناسی فارابی، معرفت به دو گونة حسی و عقلی تقسیم میشود. او از سویی محسوسات را مقدمة معقولات و کلیات میداند و از سوی دیگر، به وجود بدیهیات و فطریات قائل میشود. وی همچنین مباحث مفیدی را درباب عقل طرح میکند که ابعادی معرفتشناختی دارد. فارابی یقین به اموری را فطری نفس میداند، آنها را بدیهی میشمارد و اصل علیت را هم از آنها به حساب میآورد. ابنسینا، فیلسوف بزرگ اسلام، نیز مطالب گوناگونی را با صبغة معرفتشناسی طرح کرده است. ابنسینا علم را به دو گونة حصولی و حضوری تقسیم میکند و پس از درجهبندی معارف بشری، همة علوم را همرتبه نمیداند و بالاترین مرتبه در علم حصولی را به درک معقولات و کلیات اختصاص میدهد. حس و عقل دو ابزار برای ادراک بهشمار میآیند. بوعلی میان علم و معرفت تفاوت مینهد و معرفت را درک جزئیات و علم را درک کلیات میشمارد. شیخ تفسیر ارسطو از مفهوم کلی را میپذیرد و آن را تکمیل میکند، اما تفسیر افلاطون از آن را مردود میداند. در نظر او، نفس انسانی مراتبی دارد و به تدریج به مفاهیم معقول دست مییابد. بوعلی نُه معنا برای عقل برمیشمارد. ابنسینا معتقد است که فطریات و بدیهیات اولیه، علوم پایه و زیرین همة علوم بشریاند و بدون آنها علم تصور ندارد. او در حوزة تصدیق و تصور نیز مطالبی معرفتشناسانه عرضه میکند. علم به نفس، علم به خداوند، عالم جسمانی و وجود ذهنی، از مباحث ابنسینا در این زمینه بهشمار میروند. غزالی پس از گذراندن دورهای در شک و تحیر، کار خود را از معرفت آغاز میکند و درپی یقین و معرفت راستین برمیآید. او برای عقل و حس، به ضروریات و امور یقینیای معتقد میشود که براساس آنها میتوان علم و معرفت حقیقی بنا نهاد. از نظر وی، بهترین راه برای رسیدن به حقایق، حس باطنی و کشف و شهود است. حس، عقل و شهود، ابزار ادراک و سبب پیدایی مراحل مختلف ادراکند. غزالی گاه به مفهوم کلی معتقد میشود و گاه آن را «خیال منتشر» میداند. همچنین در نظر او عقل میتواند با داشتن شرایطی خاص، حقایق را در محدودهای معین درک کند. شاید بتوان گفت که غزالی شبهات معرفتشناختی را مرتفع نکرده، بلکه به یک معنا آنها را پذیرفته است. غزالی به بدیهیات اولیه و فطریات معتقد است، اما میکوشد شبهاتی معرفتشناسانه طرح کند. یکی از مباحث جنجالی در فلسفة غزالی، اصل علیت است. او در رابطة علّی بین موجودات مادی شک میکند، و از کلام او ـ برخلاف سخنان هیوم ـ نفی مطلق علیت دریافته نمیشود. فخر رازی در برخی از مباحث با فیلسوفان دیگر اختلاف نظر دارد، اما در مباحث معرفتشناسی سخن تازهای نمیآورد. فخر، ابزار علم را حس و عقل میداند و بدیهیات را پایة علوم تصدیقی میشمارد. در نظر او، یقین در بدیهیات مساوی با مطابقت است و اصل علیت نیز از بدیهیات شمرده میشود. شیخ اشراق نیز عقل و حس را ابزار علم میداند و بر حس باطنی تأکید میکند. او به علوم حضوری بیشتر از دیگر فیلسوفان اهمیت میدهد و بر علم اشراقی و عرفانی در کنار علوم برهانی تأکید میورزد. با این همه، سخنان شیخ اشراق در معرفتشناسی نیز نیاز به مکمل دارد. خواجه نصیرالدین طوسی از جهت فکری به ابنسینا نزدیک است. او همچون بوعلی، به بدیهیات اولیه، مطابقت آنها و ابتنای نظریات بر آنها معتقد است و ابزار علم را حس و عقل میداند. ملاصدرا فیلسوفی است که در ابواب گوناگون فلسفی و ازجمله در معرفتشناسی مباحث متنوع و جدیدی را آورده است. این فیلسوف، علوم حاصل از حس، خیال، وهم و عقل را درجاتی از علم بهشمار میآورد و حس را به ظاهر و باطن، و علوم را به حصولی و حضوری تقسیم میکند. ملاصدرا در بحث کلی نیز گاه آن را مفهوم، گاه آن را مرتبهای مجرد و مرتبهای از وجود و گاهی نیز کلی موجود در ذهن عموم را بهسان خیال منتشر بهشمار میآورد. ملاصدرا در بحث بدیهیات به مشکلات معرفتشناسی توجه میکند و درصدد حل پارهای از آنها برمیآید. تفسیر وی از اصل علیت نیز دقیقتر از فلاسفة قبل است. او درباب عقل، مراتب و تواناییهای آن سخنان فراوان دارد. در نظر او، رسیدن به معرفت حقیقی ممکن است، اما باید با شناخت موانع و برطرف کردن آنها راه رسیدن به حقیقت را هموار کرد. ملاصدرا مفاهیم کلی را به مفاهیم ماهوی، فلسفی و منطق تقسیم میکند. این تقسیمبندی از دستاوردهای مهم فیلسوفان مسلمان است و مانع بسیاری از خلطهای فلسفی و معرفتشناختی میشود. بحث وجود ذهنی، یکی از مهمترین مباحث مطرح در فلسفة اسلامی است. ملاصدرا در این باب نکات برجستهای ارائه میکند. ملا هادی سبزواری به پیروی از فیلسوفان مسلمان پیش از خود، به تعریف علم، انواع و درجات آن پرداخته است. او توانایی عقل را در رسیدن به واقع مسلّم میداند و راه رسیدن به واقع را حس و عقل و حس را در تصورات و عقل را در تصدیقات مبدأ علوم بشری میجوید. مرحوم علامه طباطبایی به دلیل توجه به شبهات طرح شده در معرفتشناسی غرب، در این باب مطالب مفید و متنوعی را با عنوان رئالیسم، ایدهالیسم، علم و ادراک، ارزش معلومات و پیدایی کثرت در ادراکات عرضه کرده است. او همة علوم را به علم حضوری ارجاع داده است و این کار از اساسیترین مباحث معرفتشناسی محسوب میشود. علامه درباب مفهوم کلی و جزئی، بدیهیات اولیه، اصل علیت، عقل و انواع و درجات آن، انواع معقولات، وجود ذهنی و مطابقت و عالم جسمانی، مباحث ارجمندی عرضه کرده و راهی نو در زمینة معرفتشناسی گشوده است. شهید مطهری(ره) از جهت پرداختن به مباحث معرفتشناسی و شبهات آن، سرآمد معاصران خود بهشمار میآید. او بیش از همه به این موضوعات پرداخت و اندیشههایش تکملهای بر آرای علامه طباطبایی و مقدمهای بر پژوهشهای فلاسفة پس از او محسوب میشود. افکار شهید مطهری در تاریخ معرفتشناسی فیلسوفان مسلمان از اهمیت خاصی برخوردار است. شماری از مباحث او عبارتند از: معنای علم، عقل و اعتبار آن، بدیهیات اولیه، ارزش شناخت و بحث مطابقت، وجود ذهنی و عالم جسمانی. در مجموع، تبیین، شرح و تفصیل ارجاع مفاهیم فلسفی به علوم حضوری، بینیازی بدیهیات اولیه از حس و تجربه و مسبوق بودن همة ادراکات کلی به ادراکات جزئی و حس، از مطالب نفیس و ارزشمند شهید مطهری بهشمار است. یکی دیگر از فیلسوفانی که به مباحث معرفتشناختی پرداخته است، استاد مصباح است. وی برای نخستین بار، بحثهای معرفتشناسی را با این عنوان و با ترتیبی منطقی و پیوسته، بهصورت سلسله درسهایی ارائه کرد و با تکیه بر آرای فلاسفة مسلمان، و تکمیل اندیشههای معرفتشناختی آنان، مجموعهای یکدست را فراهم ساخت و شبهات طرح شده در علم معرفتشناسی را پاسخ گفت. استاد مصباح به بیان اهمیت معرفتشناسی و تاریخچه و موقعیت آن در فلسفة اسلامی پرداخته و خاطرنشان کرده است که تا قدرت عقل برای رسیدن به واقع احراز نشود، پرداختن به مباحث عقلیای چون فلسفه منطقی نیست. وی معرفتشناسی را با توجه به شبهات موجود در این باب، از نقطة صفر آغاز کرده و با شک در همه چیز شروع نموده و با طرح مسألة مطابقت ـ حتی در بدیهیات اولیه ـ و حل نهایی آن کار خود را ادامه داده و در بحث مطابقت نیز به طرح مباحث وجود ذهنی اکتفا نکرده و از قوانین علیت بهره برده است. از ابتکارات وی در مباحث معرفتشناسی، جدا کردن بحث یقین از مطابقت، بررسی دربارة مفهوم کلی به شیوهای خاص، جدا کردن بحثهای مربوط به اصل علیت (اصل علیت بهعنوان قضیة حقیقیه، رابطة علّی و معلولی بین موجودات بهطور مطلق، رابطة علّی و معلولی بین موجودات مادی) و ارجاع بدیهیات اولیه به علم حضوری است.